تصویر تصادفی

نظر کاربران

نظر شما درباره محتوای سایت چیست؟
  

حاضرین در سایت

42 میهمان حاضرند

تبلیغات

از بلندای عشق

صفحه اصلی arrow  مقالات arrow مقاله arrow چرا كوهنوردي مي‌كنم؟
چرا كوهنوردي مي‌كنم؟ چاپ ارسال به دوست
نویسنده مدیر   
چرا كوهنوردي مي‌كنم؟ دست نوشته‌هاي يك هيماليا نورد
شايع‌ترين سوالي كه اغلب از افرادي كه فعاليت‌هاي سخت و پرخطري مثل كوهنوردي انجام مي‌دهند پرسيده مي‌شود  اين است: " چرا"؟ به عنوان كسي كه تا امروز بيش از 300
000 متر در مناطق اورست صعود كرده سعي مي‌كنم. به اين سوال پاسخ دهم.
وقتي در 1920 يك نفر از جرج مالوري بعد از تلاشش براي اورست پرسيد چرااین کارو می كني اون يك جواب خيلي پيچيده و عجيب داد. چيزي مثل همون جوابي كه من مي‌دم و خانواده و دوستانم از درك اون عاجز هستند. او گفت: چون كوه اونجاست!
كوهنوردي مي‌كنم چون دوست دارم از خورشيد در موقع طلوع استقبال كنم، از همكاري یا همنورد بودن لذت مي‌برم، اين برامون جايگزينی جذاب براي زندگي روزمره است، وقت داريم تا با خودمون تنها باشيم و ببينيم آيا واقعاً اوني كه فكر مي‌كنيم هستيم. ما كوهنوردي مي‌كنيم تا محدوديت‌هامون را بشناسيم.
كوهنوردي رمز و رازهاي زندگي رو در دسترس ما قرار مي‌ده. اول مي‌شه در آرامش كوه‌هاي بلند خورشيد كه در آسمون مي‌رقصه تماشا كرد. بعد از بالا دوستانت رو مي‌بيني كه همه وصل به يك طناب در تلاش براي صعود هستند. همه متصل به هم كه تك تك اونها يك تيم واقعي هستند. در آخر مبارزه تا خودت براي داشتن قدم در يك سراشيبي تند، قدمي كه اشتباه در اون مي‌تونه مرگبار باشه و مي‌دوني چی جالبه؟ تو قدمتو برمي‌داري!
در سال 2002 وقتي با كپسول در حال صعود به قلّه بودم متوجه شدم اوضاعم اصلاً خوب نيست. اين درحالي بود كه مدت 6 هفته در يخچال صعود كرده بودم و در لوتسه فیس بالا و پايين رفته بودم. اون روز در ارتفاع 8291 متري قله ديدم كه ديگه نمي‌تونم و به كمپ 4 برگشتم. اينجا مفز من به چالش كشيده شد يا بدنم؟؟!

فرانسه 1996:
دارم روي يك شيب 60 مركب از يخ و سنگ صعود مي‌كنم. به يورگن راهنماي آلماني‌ام متصل هستم. فكر مي‌كردم خيلي در  وضعيت خوبي باشم اما اين قله 3657 متری واقعاً كارمو سخت كرده. براي هر قدم بايد كلنگم رودريك موقعيت جدید جاسازي كنم و بعد گام بردارم. دقت مي‌كنم كه کلنگ رو مستقيم توي يخ بزنم. تا 3000 متري كار خيلي سختي نيست. از اينجا به بعدکوه حسابي داره آزمايشم مي‌كنه. همين موقع يورگن ازم پرسيد خسته نيستي و من جواب دادم « نه »! درحالي كه هر قدم رو به سختي برمي‌داشتم. او گفت اگه نباشي تعجب مي‌كنم. حقيقت محض بود. از اون روز هميشه حقيقت رو مي‌گم. يه بار يه تعريف از ماجراجويي شنيدم كه مي‌گفت ماجراجويي كاريه كه وقتي در حال انجام اون هستي دعا مي‌كني خدا زنده درت ببره ووقتي تموم شد از خدا مي‌خواي دوباره انجامش بدي.
آلاسكا منطقه گرانيتي 1999: هووي و من تقريباً انتهاي مسير پرخطر رسيده بوديم كه صداي شكستن صخيم يخ اومد. بلافاصله اوفتاديم روي برف و كلنگ‌هامون رو فيكس كرديم سرمون رو پوشونديم و به هم چسبيديم. بهمن كوچكي اومد و از روي ما رد شد. وقتي درحال خنديدن به اين خطر بوديم بهمن دوم اومد. اين يكي كمي هم سنگ توش داشت وهم يخ. به هم نگاه كرديم و فهميديم وقت برگشتن شده.
خطر باعث ترشح آدرنالين مي‌شه كه ما رو به ادامه دادن ترغيب مي‌كنه. شايد اين همون چيزي باشه كه جاش در زندگي روزمره ما خاليه. اگر چه دركش كمي سخته. تصور كنيد، شما 6 تا 18 هفته براي قله‌اي وقت مي‌ذاريد كه ممكنه به خاطر از دست دادن تجهيزات، توان فردي و يا مشكل يك هم تيمي مجبور شيد تصميم به قطع برنامه و برگشت بگيريد.
زندگي من حاصل تعادل سه محدوده است: خانواده، كار و خودم. سعي مي‌كنم روي هر سه اونها بدون از ياد بردن بقيه تمركز كنم.
چيزي كه تا امروز فهمیدم اینه که وقتي تعادل به هم مي‌خوره هم حوزه‌ها آسيب مي‌بينند.
كوه‌ها جوهره‌ وجودي شما رو مي‌سنجند. بهترين و بدترين شما رو نشون مي‌دن. اونا كاملاً غير بخشنده، غيرشخصي و بدون تأثير از هر قدرت ديگري با شما برخورد مي‌كنن. وقتي تصميم به صعود از يكي از اين كوه‌هاي بلند مي‌گيريد مرگ و زندگيتون رو در بوته آزمايش قرار مي‌دين كه در اون اين كوه تعیین كننده همه چيزه. همه چيز.

آگوست 1997: كتي و من در پاسيوي خونمون نشستيم و در مورد اضافه وزن من براي برنامه چوآيو كه در پيش دارم صحبت مي‌كنيم. برنامه سفر روي ميز جلوي ما دوتاست. چقدر ساده 1- صعود به كوه 2- گردش در كاتماندو 3- بازگشت به خانه. اما خوب مورد 2 و 3 در صورتي وجود خواهند داشت كه شماجسمتون رو از كوه برگردونيد. و اين به هزار چيز بزرگ و كوچك بستگي دارد.
چرا كسي كه همه اين ها رو مي‌دونه به چنين برنامه‌هايي مي‌ره؟ خيلي از آدم‌هايي كه من در اين برنامه‌ها مي‌بينم در زندگي هم خيلي موفق هستند. تقريباً همه اين افراد از حمايت خانواده صميمي شون بهره‌مند هستند. اين برام مثل روز روشنه. اونوقت چرا اين آدما هم چيز رو براي يك قله به خطر مي‌اندازن.

اكتبر 2000:
روي قله آمادا بلام ايستادم، حس خيلي خوبي دارم. سه سال پيش بود كه براي اولين بار اين كوه زيبا رو ديدم و به عنوان يك رويا اونو به ذهن سپردم. كوه خيلي بلند، خيلي سخت و خيلي تكنيكي‌اي بود و علاوه بر اين ها من پول و وقت لازم براي صعود به همچنين قله‌هايي رو نداشتم. ولي يه چيزي تو وجودم شكل گرفته بود. خودم رو در حالي كه بعد از هر قدم به سختي نفس مي‌كشيدم تصور مي‌كردم درحالي كه شش‌هام تشنه اكسيژن بيشتر بودند و امروز من روي قله بودم:
امروز در اورست 2003 خوند‌م كه ديويد هيرستون در اثر ريزش بهمن در كوه تا سيمين مرده. راهنما و دوست خوب من در مسير آمادابلام. اون براي عشقش مرد. مطمئن هستم دوستان و خانواده‌اش اينرو درك مي‌كنن.
در چادر امداد دراز كشيدم درحالي كه ريه‌هام عفونت باكتريايي دارند و بدنم دچار كم‌آبي شديد شده به شش روز گذشته، شش ماه گذشته و... فكر مي‌كنم: متأسف نيستم. اورست سرسخت ترازواني بود كه فكر مي‌كردم. دارم فكر مي‌كنم وقتي به خونه برگشتم چه كنم؟ كوه‌هاي كوتاه‌تري رو صعود كنم؟ در همون كانادا سنگ نوردي كنم يا... يا تا زنده هستم كوهنوردي رو بذارم كنار؟

ژوئن 2006:
در ارتفاع 6340 متر برود پيك هستم بهترين و بدترين لحظات روبا هم دارم. برف زير پا اذيت كننده نيست و دوستانم رو در حال تلاش براي صعود مي‌بينم. از كمك و همنوردي اوما لذّت مي‌برم. امّا اوضاع بدنم خوب نيست فكر كنم بايد برگردم خونه...
خوب كه چي؟ آيا هدف بالاتر و بالاتر رفتنه؟ يا كوهنوردي راهيه براي اينكه شما ببينيد به كجاها مي‌تونيد برسيد؟ شهود عيني صداقت و راستگوئيه؟ تلاشي براي رشد فرديه؟ يا اين كه چي؟...
                      
                                                                           ترجمه و گزيده برداري: فريدون فرقاني